**....**....** من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست!!! **....**....**
یه سلام و یه شرمندگییییییییییییییییییییی گنده به همه ی دوستانی که احتمالاْ تا حالا ما رو به فراموشی ها سپردن. اومدم بگم مارو فراموش نکنید ترو خدا...اگه از حالمون می پرسین که باید بگم ما خوبیم و به لطف خدا روز به روزم بهتر میسیم
راستش توی این مدت اتفاقات کمی نیافتاد و البته خوشایند. اما اگه هر کدوم رو می خواستم توی زمان خودش بگم شاید بیشتر از چند خط کوتاه نمیشد اینه که تنبلی می کردم واسه نوشتنشون
اتفاق خیلی مهم یکی تولد خودم بود که ۱۴ شهریور بود و یکی هم تولد رامینی روز تولد رامینیم که از هر روز دیگه ای واسم ارزشمندتره و دیگه اینکه رامینی واسه سری اول کنکور سراسری مجاز شد اما واسه مرحله دوم نه. گرچه قسمت مهمش این بود که اون تونست به همه ثابت کنه اگه بخواد میتونه از پس اینکار برمیاد چون با زمان کمی که واسه خوندن گذاشته بود همینشم کسی فکرش رو نمیکرد.در هر حال من که همیشه به آخاییم افتخار می کنم.حالا هم داره واسه کنکور آزاد خودش رو آماده می کنه.شما برامون دعا کنید تروخدا.چون خیلی مهمه
بعد از اون بوی معافیت سربازیش به مشاممون خورد که بعد از تحقیقات فهمیدیم صحت داره و شامل حال رامینی هم میشهاما چون قانونش به تازگی اومده هنوز به مرحله اجرایی نرسیده، ما منتظر خبر و اقدامات بعدی هستیم.امیدوارم اینم به زودی حل بشه که خیلی توی جلو افتادن کارامون تأثیر گذاره.
اینا همگی اتفاقات خوبی بود که عید امسال سر سفره هفت سین و من و رامینی کلی واسشون دعا کرده بودیمو منتظر اتفاقات خوش امسال بودیم و همچنان هستیم.
و در آخر اینکه من و همسری توی این مدت همدیگه رو زیاد دیدیم اما با زمان های کوتاه.چون بهونه های من واسه بیرون رفتن حتی با کمک خواهرمم چنگی به دل نمیزدند و باید زود به خونه بر میگشتم.
تا اینکه همین دوشنبه به بهونه دانشگاه از ۹صبح با رامینی رفتیم تهران تا ۹شب. واقعاً عالی بود و حسابی یادی از گذشته ها کردیم. خدا این دانشگاه رو نگه داره واسمون اگرچه من و رامینی اگه خدا بخواد این ترم، ترم آخری حساب میشیم.البته رامینی که واسه کارشناسی ادامه میده اما من تصمیم دارم مشغول به کار بشم
داشتم میگفتم. ما اول رفتیم بانک مسکن تا قسط سوم حساب تازه باز کردمون رو بدیم تا اگه خدا بخواد بتونیم توی آینده یه سرمایه واسه خریدن یه آلونک داشته باشیم و بتونیم در آینده روی پای خودمون وایسیم. طفلی قسطها رو رامینی میریزه در صورتی که خودش حساب رو به اسم من باز کرده امیدوارم زود بتونم مشغول به کار بشم و توی دادن قسطها کمک عسلیم بکنم.
بعد از کار بانکی رفتیم جای محبوب همیشگیمون. ولی عصریه چند جایی رو واسه گرفتن شلوار رامینیم گشتیم اما بی فایده بود.جنسهای توی بازار چه قدر بیخود شدنخلاصه ظهر شد و ما هم گشنه.رفتیم پاتوق ولی عصرمون. یعنی مرغ سوخاری تهران که رو به روی سینما آفریقاست. مثل آخرین دفعه ای که رفته بودیم یه مرغ سوخاری سفارش دادیم و یه پیتزا مخلوط و نفهمیدیم چه جوری افتادیم به جونش و خوردیمشونبعد از اون دوباره گشتیم و بالاخره شلوار مورد پسندمون رو با اختلاف قیمت بالاتری خریدیم و خوشحال از وقت باقیمونده رفتیم سینما و فیلم بی پولی رو دیدیم.جالب بود.یه موضوع به روز اما تقریباً کمدی و کمی هم اغراق آمیز توی اصل موضوع. در نهایت فیلم خوبی بود و بعد از اون برگشتیم سمت خونه و قبل از مقصد نهایی دو تا هم بستنی خوشمزه خریدیم و خوردیم.
میتونم بگم یه روز فوق العاده ی دیگه ای رو با همسریم سر کردم و هرچی بیشتر از با هم بودنمون میگذره دل بستگیا، دلتنگیا و علاقمونم بیشتر و بیشتر میشه و جدایی واسمون سختتر
من 1 سالی هست گواهینامه گرفتم...یعنی دو سال پیش رفتم آموزش دیدم اما
نرفتم امتحانشو بدم تا وقتی که رامینی رفت امتحان داد و قبول شد و منم به
این فکر افتادم کار نیمه تمومم رو تموم کنم.رفتم امتحان دادم و برای بار دوم آئین نامه رو قبول شدم و بار اولم شهری رو. با این حساب با فاصله خیلی کمی من و رامینی صاحب گواهینامه شدیم اما من گواهینامه ام به درد این میخورد که قابش کنم و بزنم به دیوار آخه باباییم ماشین دستم نمیده اونم نه
اینکه نخواد آخه طفلی باباییم وقت نمیکنه میگه باید حداقل چند جلسه ای
خودم کنارت بشینم تا دستت را بیافته اما چون سرکاره وقت نمیکنه بابایی جونم ایشالله سال دیگه بازنشته میشی و به قول خودت از رانندگی کردن توی این خیابونای شلوغ تهران راحت میشی
اما رامینی من زودی نشست پشت ماشین و اولین باری که با ماشین اومد دنبالم هیچ وقت یادم نمیره که هر دو چه قدر ذوق داشتیم از اینکه دیگه با ماشین این ور اون ور میریم
من هنوز مزه داشتم گواهینامه نامه زیر زبونم نرفته بود که گواهینامم رو گم کردم
هم اون هم کارت ملی، کارت دانشجویی، کارت کلاس موسیقی... یعنی همه اش توی
کیف پولم بود و من شهریور پارسال که ترم تابستونه برداشته بودم جلوی
دانشگاه پیاده شدم و کیف پولم توی ماشین جا موند
حالا المثنی کارت ملی و گواهینامه رو بعد کلی دوندگی تونستم بگیرم خدا رو شکر
رامینی هربار که میریم بیرون بهم میگه خوب زودتر یاد بگیر بشینی پشت ماشین تا وقتایی که من خسته میشم تو برونی. گفتم آخه عسلی چه طوری بشینم وقتی کسی نیست کنارم چند جلسه ای بشینه والا من که از خدامه بعد
گفتم من از رانندگی توی اتوبان بر عکس خواهرم کمتر از توی شهر می ترسم آخه
تکلیف آدم معلومه.اونم حرفم رو تآیید کرد و در نهایت ناباوری روز سه شنبه
نهم تیر ماشین رو داد دست من تا از دم دانشگاه تا عوارضی کرج بشینم. بیشتر
از دو ساعت طول کشید اونم چون نابلد بودم و آروم میومدم والا یکساعت و
نیمه میشه رسید
حالا تصورش رو بکنید منی که اصلاً پشت ماشین نَشستم یکدفعه ای 2 ساعت راه رو توی اتوبان نشستم خودمم توی شوک بودم از 70 تا 110 کیلومتر سرعتم متغیر بود. اولش حسابی گیج میزدم اما الهی فدای رامینی بشم که با حوصله ای که به خرج میداد باعث شد دستم را بیافته
توی خط 1 میرفتم چند باری هم به خاطر سبقت توی خط 2 رفتم و سخترین قسمت
کار گذشتن از عوارضی بود.منم که کوچولو موچولو هر کی میدید فکر می کرد
دختر بچه ام. قیافۀ مامورای دم عوارضی موقع دیدن من تماشایی بود
توی عوارضی اول که خاموش کردم و حسابی هول کرده بودم اما بازم رامین جونم با مهربونی راهنماییم کرد و موفق شدم عوارضی رو رد کنم
به نظر خودم واسه بار اول واقعاً خوب بود و تجربه هایی که از رامینی گرفتم باعث شد اون ترسی که از رانندگی داشتم بریزه
و اما تنها قسمتی که حسابی خراب کردم این بود که توی خط 2 بودم و یه
کامیون از خط 1 اومد توی خط 2 بعد سرعتش کم شد و تقریباً ترمز
کرد رامینی داد زد زهره پاتو از روی گاز بردار...ترمز کن...من پام رو از
روی گاز برداشتم اما جرات نکردم بزنم روی ترمز. گفتم مگه میشه توی اتوبان
ترمز کرد. اومدم برم خط 3 که کامیون رو رد کنم دیدم رامینی یه داد بلند زد
نرو زهره بهت میگم ترمز کن منم دیگه سرعتم کم شده بود و کم کم با فاصله
کامیون از ما همه چی به وضع عادی برگشت
خیلی ترسیده بودم اون موقع که داشتم میرفتم خط 3 یه ماشین با سرعت داشت
از خط 3 میومد که خیلی نزدیک ما بود و اگه رامینی جلوم رو نگرفته بودم منم
میرفتم خط 3 و دیگه... خدا خیلی رحم کرد
رامینی ازم دلخور شد که چرا به حرفش گوش ندادم منم خیلی ناراحت بودم و نمیتونستم هیچ حرفی بزنم الهی فدای مهربونیش بشم که دل کوچولوش طاقت نیاورد و با اینکه من مقصر
بودم اما ازم معذرت خواست که داد زد و بازم با کمال حوصله ای که به خرج
داد واسم توضیح داد که این جور وقتا باید چه کاری انجام بدم حسابی شرمنده
مهربونیش شدم انگاری فهمیده بود. عسلم بهم گفت ناراحت نباش زهره ای اینم
یه تجربه بود
خلاصه خیلی تجربه بود واسم. رامینی هم خیلی خوشحال بود که خودش اون طرف
نشسته و اونی که رانندگی میکنه منم. همشم میگفت خسته شدی بزن کنار خودم
میشینما...اما من رانندگی رو دوست داشتم و به راهم ادامه دادم. اون آخراشم رامین کمتر بهم تذکر میداد چون یه کمی روی کارم مسلط شده بودم. خود عسلیم همینو بهم گفت به خدا
شنبه ای هم با رامینی رفتیم دانشگاه. دفاعیه داشت عجقم.کلی طول کشید. خیلی دعا کردم واسش نشسته بودم دم کلاسش و هی دعا میکردم خدا رو شکر اومد بیرون خیلی راضی بود
موقع برگشت بازم من نشستم پشت فرمون. اینبار اوضام از دفعه پیشم بهتر بود اما رامینی جدی تر از دفعه پیش بود برعکس همیشه که از بلند حرف زدنش دلگیر می شدم این بار اصلاً از دستش ناراحت نشدم چون می دونستم هر یه دادی که میزنه به خاطر خودمه که کارم رو جدیتر بگیرم آخرشم بهم گفت خیلی راضی بوده. با رامینی رفتیم از جلوی خونشون رد شدیم تا من خونشون رو ببینم. بعدم رفتیم یه ساندویچ خیلی خیلی خوشمزه خوردیم. از وقتی پیتزایی آریان که پاتوقمون بود جمع کرد دیگه هیچ جایی رو قد اونجا دوست نداشتیم.اما حالا دیگه بوکا شد پاتوق جدید ما
خلاصه اینکه روز خوبی بود و من از رامینی هم خیلی واسه همه زحمتاش ممنونم
پی نوشت1 : رامینی جونم، عسلم، عجقم میسی...میسی بابت اطمینانی که بهم
کردی، میسی بابت حوصله ای که واسم به خرج دادی و میسی از بابت
همممممممممممممممممممممممممممممه مهربونیات که همیشه شرمنده ام میکنه این اطمینان تو از بابت من مطمئنآ توی زندگیمون بی تاثیر نیست نفسم. منم
هم خیلی قبولت دارم هم بهت اطمینان کامل دارم وهم
پ.ن2 : خوشحالم که دوباره اس ام اس درست شد رامین جونم و میتونم دوباره بیشتر پیشت باشم اگرچه تو باید واسه کنکور کارشناسی بخونی تا شرطی که خواهر جونیم واست گذاشته بتونی انجام بدی و بعد بیای خواستگاری وقتم خیلی کمه. اما میدونم هستی من تو از پسش بر میای شما هم واسمون دعا کنین دعا کنین رامینیم قبول بشه اون وقت خیلی چیزا رو به راه میشه
پ.ن3: روز مرد و پدر رو به همه آقایون تبریک میگم علی الخصوص آخایی ناز و گل و مهربون خودم. اینم تقدیم تو نفسم
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همگی...البته اگه همه ای وجود داشته باشه آخه خیلی وقت نیومدم بنویسم
راستش هم من خوبم هم رامینی، اوضاع عشقیمونم الحمدالله خوبه و روز به روزم داره بهتر میشه
فقط موضوع اینه که من یه مدت منتظر شدم این دادشی جونم اینترنت پرسرعت ما رو فعال
کنه تا زود به زود و راحتتر بتونم به وبلاگم سر بزنم اما دیدم خبری نشد عاقبت قیدش رو زدم. حالا هم اومدم تا دوباره واستون بنویسم
گرچه خبر خاصی هم توی این مدت نبود چون من
و رامینی جز روزهای دوشنبه که با هم میرفتیم تا دانشگاه و برمیگشتیم دیگه
همدیگه رو توی کل هفته نمیدیدم. حالاشم که توی فرجه هاییم واسه امتحانات و
چه قدرم که درس می خونیم همه ی اینا کم بود دیگه جدیداً هم قطعی اس ام اس هام بهش اضافه شده و من خیلی دارم غصه می خورم از این همه دوری و اما تنها خبر مهم اینه که 18 خرداد عروسی رضا (داداشی رامین) بود من و سعیده و علی آقا (خواهرم و همسرش ) هم دعوت بودیم
از ساعت 6:30 تا 9:30 توی اتوبان همت گیر افتاده بودیم به خاطر انتخابات دوره دهم که 22 خرداد بود و طرفدارای احمدی نژاد و موسوی همه ریخته بودن بیرون و ترافیک شده بود، خلاصه دیگه حسابی نا امید شده بودیم چون عروسی 7 تا 10 بود.
بالاخره ساعت 9:30 جلوی تالار هرچی به رامینی زنگ زدم که بیاد علی آقا رو
با خودش ببره جواب نداد، نگو عسلم اون موقع داشته میرقصیده دیگه من و آبجی جونم تا رسیدیم و یه شربت خوردیم وقت شام شد...شامشم خیلی خووووووووووووووووب بود، باقالی پلو ( که عشق خودمه)، زرشک پلو، فسنجون، جوجه کباب با ژله و سالاد و نوشابه مامانی جونی رامینی هم خیلی هوامون رو داشت از بس که گُله این مامانیش
رضا رو واسه اولین بار بود که میدیدم خیلییییییییییی خوشگل بود از عروسم
که تازه عروس بود خوجلتر بود اما رامینی من هم خوشگل هم جذاب که اون جذابیت رو رضا اندازه نفسم نداشت، بعد از شام اومدیم بیرون و من تا رامینی رو از دور دیدم کلی ذوق کردم انقدر که جیگرم خوشگل و ناز شده بود فکر کنم اونم از سر و شکل من راضی بود چه قدرم که کت شلوار به نفسم میومد
خلاصه با بابا و دادشی وسطی رامینم سلام اینا کردیم و اونا ازمون خواستن واسه مراسم آخر شب بریم خونه ی خاله ی رامینی، علی آقا خیلی مخالف بود میگفت زشته هنوز نسبتی نداریم بریم اونجا، تابلو میشیم و این حرفا...اما وقتی رامینی باهاش حرف زد راضی شد اونجا رامینی درست صندلی کناری من نشست دیگه حسابی تابلو شدیم. گرچه من خیلیییییییییییی خوشحال بودم.انقدرم قلبم تند تند میزد که خدا میدونه انگاری که واسه اولین بار بود میدیدمش رامینی ازم خواست که بریم با هم برقصیم اما من نمیتونستم. جای من علی آقا رفت. رفتن همانا... این دو تا رقص رو ترکوندن همانا
علی آقا که خدایی قشنگ میرقصه، همه چی هم بلده خود رامینی هم به این موضوع
اعتراف کرد، رامینی منم که انقدر با نمک و خوجل می رقصید که خدا میدونه.
آبجی جونی هم اینو گفت منم که فقط ...بله دیگه،..انقدرم توی دلم قربون صدقه اش رفتم که نگو، دوس داشتم همونجا بدوام بپرم بغلش و کلی بوسش کنم اما حیف که آخر شبی که اونجا دیسکو شد از بس شلوغ پلوغ شد...
ارکس و دود و رقص نور و چی و چی و چی...با تموم شدن آخرین آهنگ که آهنگ
یالله مهدی اسدی بود بالاخره اینا اومدن نشستن و من به علی آقا به شوخی
گفتم : حالا خوبه زشت بود بیایم علی آقا نه؟ آخر سرم عروس و داماد دو تایی رقصیدن .... بعدشم ما خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه
علی آقا و سعیده خیلی از رامین و خانواده اش خوششون اومد. یعنی سعیده و علی که عاشق رامینی شده بودن دیگه منم خیلی از این موضوع خوشحالم چون واقعاً مهم بود
رامین جونم...عسلی من ایشالله عروسی خودمون مگه نه؟ بگین ایشالله